فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
558
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
« صَلْدٌ » : سر طاس ؛ « رَجُلٌ صَلْد » : مرد بخيل . الصَّلْصَال - [ صلصل ] : گِل خشك ، گِلى كه با ماسه مخلوط شود . صَلْصَلَ - صَلْصَلَةً [ صلصل ] الحليُ أو اللجامُ : زيور آلات يا لگام به صدا درآمدند ، - الجرسُ : زنگ بصدا درآمد ، - الرَّعدُ : صداى رعد ( تندر ) به خوبى شنيده مىشد . الصَّلَطَة - ( ط ) : سالاد - اين كلمه ايتاليايى است . صَلِعَ - - صَلَعاً : موى جلوى سَرِ او ريخت ، جلوى سر آن مرد طاس شد . صَلَّعَ - تَصْلِيعاً [ صلع ] تِ الحيَّةُ : مار از سوراخ بيرون آمد بى آنكه خاك بر آن باشد ، - تِ الشمس : خورشيد از پشت ابر خارج شد . الصَّلَع - مص ، ريخته شدن موى جلوى سر ، طاسى جلوىِ سر . الصَّلْعاء - ج صُلْع : مؤنّث ( الاصْلَع ) است ، بيابان خشك و بى درخت « رَمْلَةٌ صَلْعَاء » : شنزار بىدرخت . الصُّلْعَة - جاى طاسى سر . الصَّلَعَة - مترادف ( الصُّلعَة ) است . صَلْعَم - خلاصهء عبارت ( صلى اللَّه عَلَيه و سَلَّم ) است . صَلِفَ - - صَلَفاً : به چيزى كه ندارد خود را ستايش نمود و علاوه بر اين نيز ادّعا كرد . الصَّلِف - خودستا - ج صَلِفُون و صُلَفَاء و صَلَافِى ؛ غذاى بىمزَه و بىطَعم ؛ « إناءٌ صَلِفٌ » : ظرف كوچك ؛ « سَحابٌ صَلِف » : ابر پر سر و صدا و كم آب . الصَّلْفاء - ج صَلَافٍ : زمين سِفْت و سنگلاخ كه قابل كِشت و زرع نباشد . الصِّلْفاء - ج صَلَافٍ : مُرادف ( الصِّلْفاء ) است . الصَّلْفاءَة - ج صَلَافٍ : مُرادف ( الصَّلْفاء ) است . الصِّلْفاءَة - صَلَافٍ : مُرادف ( الصَّلْفاء ) است . الصَّلِفَة - من الأَراضي : زمين غير قابل كِشت و زرع . صَلَمَ - - صَلْماً الشيءَ : آن چيز را از بيخ بريد ، - ه : گوش و بينى او را از بيخ بريد . صَلَّمَ - تَصْلِيماً [ صلم ] : مترادف ( صَلَمَ ) است . الصَّلْماء - مؤنث ( الأصْلَمَ ) است . الصَّلْوَة - ج صَلَوَات [ صلو ] : مرادف ( الصَّلَاة ) است . الصَّلُود - سفت ، خشك ، آتش زنه كه روشن نشود ، آنكه بسيار بخيل باشد . الصَّلَّوْر - ( ح ) : نوعى ماهى بگونهء ( حنكِليس ) است - اين كلمه يونانى است . صَلِيَ - - صَلىً و صِلىً و صُلِيّاً و صِلِيّاً [ صلي ] النارَ و بها : حرارت آتش را چشيد يا در آتش سوخت ، - الأمْرَ و بالأَمْرِ : سختى كار را كشيد . الصَّلِيب - ج صُلُب : شديد ، به دار آويخته ، پرچم ، چربى ، آنكه داراى نَسب خالص است ، - ج صُلْبان و صُلُب : داغ كه بَر بَدَن شتر زنند ، آنچه كه به شكل دو خط متقاطع باشد ، آنچه كه بر آن كسى را دار زنند ، چوبهء دار حضرت عيسى مسيح ؛ اشارَة الصَّلِيب « : علامت صليب كه ويژه ى مسيحيان است . الصَّلِيل - [ صلّ ] : صداى آهن هنگاميكه بر روى هم ريخته مىشود . صداى شمشير هنگامى كه فرود آيد . الصَّليِبيّ - ج صَلِيبِيُّون : آنكه در جنگهاى صليبى شركت كرده باشد . الصَّلِيبِيَّة - حملهء مسيحيان در جنگهاى صليبى با مسلمانان . صَمَّ - - صَمّاً [ صمّ ] عزيمَته : تصميم خود را به اجر درآورد ، - الْجَرْحَ : زخم را پانسمان كرد و روى آن را بست ، - الرَّجُلَ بِحَجَرٍ : با سنگ آن مرد را زد ، - - صَمماً و صمّاً : گوش او سنگين شد يا حس شنوائي را از دست داد . ، - تِ الاْءذُنُ : گوش گرفته شد . الصَّمَّاء - ج صُمّ [ صمّ ] : مؤنث ( الأَصَمَّ ) است ، حادثهء سخت و بلا ، زمين سفت و سخت ؛ « صَخْرَةٌ صَمَّاءُ » : سنگ محكم . الصُّمَات - مص ، سكوت ، تشنگى پياپى . الصِّمَاخ - ج صُمُخ و أَصْمِخَة : سوراخ داخل گوش . الصِّمَاد - در پوش شيشه ، پارچه يا دستمال بجز عمامه كه سر را با آن مىپوشانند . چپيه . الصِّمَادَة - آنچه كه سر را به جز عمامه با آن بپوشانند . الصِّمَاغَانِ - ( ع ا ) : دو گوشهء لب كه دو لب را به هم مىپيوندد . الصِّمَام - ج أَصِمَّة [ صمّ ] : در پوش شيشه و يا بطرى . الصِّمَامَة - [ صمّ ] : مرادف ( الصِّمام ) است . الصَّمَّان - [ صمّ ] : هر زمينِ سخت و سفتى كه پر از سنگ باشد . الصَّمَّانَة - [ صمّ ] : مُرادف ( الصَّمَّان ) است . صَمَتَ - - صَمْتاً و صُمُوتاً و صُمَاتاً : ساكت و يا خاموش شد . صَمَّتَ - تَصْمِيتاً [ صمت ] : ساكت شد ، - ه : او را ساكت كرد . الصِّمَّة - ج صِمَم [ صمّ ] : اسم نوع از ( صَمَّ ) است ، در پوش شيشه و مانند آن ، دلير و قهرمان ، - ( ح ) شير ، - ( ح ) : مار نَر ، - ( ح ) خار پُشتِ ماده . صَمَخَ - - صَمْخاً ه : سوراخ گوش او را درد آورد . الصِّمْخ - چيز جامدى است در سوراخِ پستانِ بز كه بعد از زايمان چون از آن سوراخ بيرون مىآيد شير از آن روان مىشود . صَمَدَ - - صَمْداً فلاناً و له و إليه : آهنگ او كرد ، - ه بالْعَصَا : با چوبدَستى او را زد ، - تِ الشَّمسُ وَجهَه : تابش خورشيد بر چهره ى او اثر گذاشت ، - فى وَجْهِه : در برابر او ايستادگى و با او مقاومت كرد ، - تِ الماشِطَةُ العَرُوسَ : مَشاطه عروس را در جايگاه بلندى نشانيد ، - الكاهنُ الصُّورة و القُربان : كشيش عكس قربانى را در جاى بلندى نصب كرد ، - - صَمْداً القَاروُرَةَ : دهانهء شيشه را با در پوش بست . صَمَّدَ - تَصْمِيداً [ صمد ] فلاناً و له و اليه : قصد او كرد ، - ه بِالْعَصَا : با چوبدستى او را زد